خرید بک لینک
امروز مادر زهرا اومد مغازه تا لباسشو بگیره من و بابا و مامان و ستایش بودیم. با مامانم خوش و بش کردن. بعد به مامانم گفت تشریف بیارید منزل خوشحال میشیم، تعارف کردن نداره و.... بعد که رفت، مامان و بابا با هم حرف میزدند. من رفتم ته مغازه تا مثلا ندونم چی میگن ولی تابلو بود درباره من بود. وقتی اومدم جلو مامانم ازم پرسید بهزاد ازمون نگیرنت.. :)) (با خنده و شوخی) من گفتم بگیرنم؟ (بازم خنده) بعد پرسید ازم که: بهزاد قولی چیزی بهشون دادی؟ من گفتم نه. گفت اخه انگار جدی هست. من این لحظه فکرامو کردم. تو دل خودم گفتم الان وقتشه. پرقدرت... 5 ماه بود که تمرینشو کرده بودم. لبخندمو جمع کردم و گفتم: حالا جدی اگه بخوام بگم، مامان، من خانم صافی رو یه گزینه خیلی مناسب برای ازدواج میدونم. اینو گفتم. منتظر عکس العملشون وایسادم. خدایی عکس العمل خوبی داشتن. بابام که طبق معمول بیشتر فکر میکنه و مامانم حرف میزنه. ازم چند تا سوال دیگه کردن. مثلا پرسیدن خانواده رو میشناسی؟ منم گفتم تا اونجایی که من اطلاع دارم مثل خودمونن، فرهنگشون، مذهبشون، وضعیت مالیشون، تحصیلاتشون. پرسیدن از اطرافیانشون چی؟ من گفتم نرفتم تحقیق کنم. پرسید فامیلدار هستن؟(یعنی تعدادشون زیاده؟) منم گفتم دقیق نمیدونم ولی ما بیشتریم انگار. یکم هم خودم گفتم؛ گفتم خانواده ای هستن با رفت و آمد زیاد. مثلا با دوستان خانوادگی رفت و آمد میکنن. برای همین

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:18

دیروز خانه فیزیک اصفهان سخنرانی داشتم.

یکی از بزرگترین موفقیت های زندگیم. الان از خیلیا بالاترم. سال بعد این موقع چی شده؟

درسته جمعیت زیادی نیومده بود. اما من خودمو آماده کرده بودم. ثابت کردم من میتونم. مرسی از زهرا که همیشه پشتمه.

هیچوفت حمایت هاشو فراموش نمیکنم.

ILZ

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:18

She: "تو تهران بزرگ شدی لیسانس مکانیک از یه دانشگاه دولتی خیلی خوب داری بعد از اون پیش بابات کار کردی (خیلی ها همین هم نمیکردن و نمیکنن) بعد از اون تو سرباز هستی 99درصد سربازا فقط میرن سربازی و از خونه دورند به هیچ چیزی دسترسری درست ندارمتو الان ماهی 300 داری میگیری معلم هستی که هرچند سربازیته ولی هم تجربه هست هم سابقهعضو ایوتا هستیپروژه انجام میدیسخنرانی میری.... و همه ی اینا تا 6ماه دیگه تمومه این تعریف نیست ولی خیلی از پسرا نمیدونند با کی ازدواج میکنند قراره وضع ایندشون چی بشه همسرشون کی باشه خوشبخت بشند حالا دختر مناسب پیا کنند. تو اینو هم نداری" Me: "تو خیلی خوبی.اونقدر خوب که بعضی وقتا تعجب میکنم. واقعا خیلی وضعیتم خوبه که تورو دارم. داشتن تو از داشتن دنیا هم بهتره. برا همین زهرا جانم هرکار برات بکنم کمه. تو ارزشت از همه چیزی بیشتره. حاضرم جونمو فدات کنم خانومم. خیلی ازت ممنونم که برا منی. خداروشکر ادم قدرشناسی هستم. برا همین مطمئنم و میخوام تو تمام خوشی های زندگیم باهات باشم. خدا منو خیلی دوست داشت که تو رو بهم داد."

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:18

روزهای شلوغ و پرکار. -امتحان گرفتن از بچه ها -عقب افتادن کتاب خوندن :( -نوشتن پروپوزال + همه اینا یه طرف، کلی مشغله فکری بهش اضافه شد. + فرجام نیا به زهرا پیام داد که قرارداد ببندن. اما من انگار فراموش شدم. حتی وقتی با زهرا صحبت کرد سراغی هم ازم نگرفت. بهش تو تلگرام به یه بهونه ای پیام دادم، خیلی سرد جواب داد منم کلی با زهرا بحث کردم (نباید بحث میکردم. الکی فکرشو مشغول کردم و پشیمونم) که چرا فرجام نیا اینجوره. اشتباه بود. باید یاد بگیرم رفتار بد ببینم و هیچ عکس العملی انجام ندم. (حس میکنم فرجام نیا خودشو بالاتر از من میبینه. آخرین باری که یه فرد اینطور بود، شریفزاده بود.) تو فکرم که بازم موتورمو روشن کنم و از فرجام نیا جلو بزنم. طوری که چشمشو باز کنه ببینه که من کلی جلو هستم. خوب یا بد.... باید یاد بگیرم که هیچ چیز ارزش ناراحتی ادمو نداره. یه اتفاق خوووووووووب : چند روز پیش به توصیه زهرا یه دوست توی گلپا پیدا کردم. دوستی که حدود 60 درصد DNA من با اون شبیهه. درخت. درختی توی یه پارک. سفید. زیبا. ایستاده. صاف. تنها. به هیچ درخت دیگری برخورد نکرده. شبیه منه. اونم مثل من فقط پاهاش تو خاک گلپا گیر کرده. با هیچکس دمخور نیست. انگار دوست نداره اینجا رو. هفته پیش رفتم باهاش اشنا شدم. امروز هم باهاش حرف زدم. مرسی از زهرا به خاطر پیشنهاد خوبش. یه چیز دیگه بگم و تموم( انگار من نمیتونم کم

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:18

صفحه بندی